تبليغاتX
? ميگن مستي گناهه...!!!
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت
این منم چون گل یاس نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم
اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم

اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده
تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده

اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم
میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم

تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند
تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم .
 
 
اوني كه مي خوام من

نه ستارست نه فرشته


اخه من ديگه مي دونم


دوره اين حرفا گذشته


مثل شيرين و نمي خوام


كه دروغ باشه تو كارش


عشق فرهاد و ببينه


ولي خسرو بشه يارش


مثل ليلا رو نمي خوام


واسه مجنون ناز بياره


بشكنه چينيش و اما


اخرش تنهاش بزاره


عشق و رو هوس نمي خوام


كه فقط يه لحظه باشه


از پي عشق زليخا


پشت يوسف پاره باشه


نمي خوام از پشت ابرا


يه فرشته باشه يارم


كه اگه يه وقت بخوامش


نتونه بياد سراقم


مثل حوا رو نمي خوام


كه تو عشقش حيله باشه


كه ادم با خوردن سيب


از خدا شرمنده باشه


نمي خوام كه همدم من


توي عشقش كم بياره


من براش ديوونه باشم


اون بگه دوسم نداره


اوني كه مي خوام من


نه ستارست نه فرشته


يكي هست مثل خودم


ولي اون اخر عشقه


اونم تویی نه کس دیگه
 
 
 
 
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی
 
تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمی شکستی

گر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبه ی تنها , جز نگاه معصومت پنجره ای

و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد

ای کاش می دانستی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم همه چیز را فدایم می کردی

همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای

و سال ها برایش گریسته ای

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

دوستم می داشتی

همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

و مرا از این عذاب رها می کردی

ای کاش تمام اینها را می دانستی.
 
 
          
         
         
         
 
ای سراپا همه عشق

گریه شمع کجا؟

تو کجا با دل تنگ!

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

تو ندانی که چه تنها بودم

کاش میدانستی

شب میلاد عزیزت ای یار

من به اندازه چشمان همه مردم شهر

گریه کردم در خویش
 
گریه ام بدرقه راهت باد 
 
        
        
        
 
 
به تو مي انديشم ،به توي که به روي قلبم پا گذاشتي،بدون آنکه بداني
 
اين قلب در دلم نهادي بدون آنکه بداني اين پرنده زخمي فقط به خاطر

تو اوج ميگيردتادرآن سوي هستي عشق رامعنا کند.

به توي که اشکم راسرازيرکردي بدون اينکه بداني اين چشمها هميشه

درکنارپنجره درانتظارتوبوده،به توي که آينه دست نخورده دلم رابا

ضربت يک سخن شکستني...بدون آنکه بداني اين آينه فقط چهره تورا

در خود ترسيم کرده است.

توازمن يک تنديس بي روح ساخته اي امابدان،اگرچه تنديس،روح

ندارداما قلبي سوزان ترازآتش داردکه برهمه ما نمي داني...
 
        
        
        
 
همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره ، .... تمومه

همین که اول و آخر تو هستی ،

به محتاج تو محتاجی حرومه

تو همیشه هستی ،اما این منم که از تو دورم

من که بی خورشید چشمات مثل ماه سوت و کورم

نمی خوام وقتی تو هستی ، آدم آدمکاشم

چرا عادتم تو باشی ، می خوام عاشق تو باشم

تازه فهمیدم بجز تو

حرف هیچکی خوندنی نیست

آدما میان و میرن

هیچکی جز تو موندنی نسیت

من و از خودم رها کن ، تا دوباره جون بگیرم

خسته ام از این عقل خسته ، من می خوام جنون بگیرم

همه دنیا بخواد و تو بگی نه

نخواد و تو بگی آره ، .... تمومه

همین که اول و آخر تو هستی ،

به محتاج تو محتاجی حرومه
 
 
        
        
        
        
        
        
 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:13 توسط عليرضا |


 

آتیش حانوم در گذشت پدر بزرگوارتان را

تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که غم

آخرتان باشد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:58 توسط عليرضا |


+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 22:33 توسط عليرضا |


 پریا جان از تبریز تولدت مبارک

 

 پریا جان از تبریز تولدت مبارک

 

 پریا جان از تبریز تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:8 توسط عليرضا |


نامه عمر به یزدگرد سوم:

بسم الله الرحمن الرحیم

از : عمربن الخطاب خليفه مسلمين
به: يزدگرد سوم شاه فارسی

من آينده خوبی برای تو و ملتت نمی بينم ، مگر اينکه پيشنهاد من را قبول کرده و بيعت نمايی .

زمانی سرزمين تو بر نيمی از جهان شناخته شده حکومت می کرد ليکن اکنون چگونه افول کرده ؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست . من راهی را برای نجات به تو پيشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت خدای يگانه ، يک خدای واحد، تنها خدايی که خالق همه چيز در جهان است ما پيغام او را برای تو و جهان می آوريم به ملتت فرمان ده که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپيوندند ، برای پيوستن به حقيقت.

الله خدای حقيقی را بپرستيد ، خالق جهان را ، الله را پرستش نماييد و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنيد اکنون به راههای شرک و پرستشهای کذب پايان ده و اسلام بياوريد تا بتوانيد الله اکبر را به عنوان ناجی خود قبول کنيد. با اجرای اين تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسيان را پيدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چيز برای پارسيان بهتر است تو اين راه را انتخاب خواهی کرد ، بيعت تنها راه می باشد .

الله اکبر

(محل مهر عمر)

خليفه مسلمين عمربن الخطاب


@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@


پاسخ یزدگرد سوم به عمر:


به نام اهورا مزدا، آفريننده جان و خرد

از سوی شاهنشاه ايران، يزدگرد به عمرابن خطاب خليفه تازيان

تو در اين نامه ما ايرانيان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"نام داده ايد، می خوانيد و از روی نادانی و بيابان نشينی، خود بی آنکه بدانيد ما کيستيم و چه می پرستيم، می خواهيد که به سوی خدای شما بياييم و "الله اکبر" پرست شويم.

شگفتا که تو در پايه خليفه عرب نشسته يي ولی آگاهيهای تو از يک عرب بيابان نشين فراتر نمی رود. به من پيشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران سالست که آرياييان در اين سرزمين فرهنگ و هنر، يکتا پرست می باشند و روزانه پنج بار به درگاهش نيايش می کنند. هنگامی که ما پايه های مردمی و نيکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ريختيم و پرچم "پندار نيک، گفتار نيک و کردار نيک" را در دست داشتيم، تو و نياکانت در بيابانها می گشتيد و مار و سوسمار می خورديد و دختران بيگناهتان را زنده به گور می کرديد.

تازيان که برای آفريده های خدا ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تيغ می گذرانند و زنان را آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم دست می زنند، چگونه مارا که از همه اين زشتيها بيزاريم، می خواهند آموزش خدا پرستی بدهند؟

به من می گويي که از آتش پرستی دست بردارم و خدا پرست شوم؟ ما مردم ايران، خدا را در روشنايي می بينيم. فروغ و روشنايي تابناک و گرمای خورشيدی آتش در دل و روان ما، جان می بخشند و گرمی دلپذير آنها، دلها و روانهای ما را به يکديگر نزديک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نيکخواه باشيم و رادی و گذشت را پيشه سازيم و پرتو يزدانی را در دلهای خود هماره زنده نگهداريم.

خدای ما "اهورا مزدای" بزرگ است و شگفت انگيز است که تازه شما هم او را خواسته ايد نام بدهيد و "الله و اکبر" را برای او بر گزيده ايد و او را به اين نام صدا می کنيد. ولی ما با شما يکسان نيستيم، زيرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نيکی و خوبی و گذشت می کنيم و به درماندگان و سيه روزان، ياری می رسانيم و شما به نام "الله اکبر" خدای آفريده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرينی و سيه روزی ديگران می زنيد.

چه کسی در اين ميان تبهکار است، خدای شما که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ يا شما که به نام او چنين می کنيد؟ يا هردو؟

شما از دل بيابانهای تفته و سوخته که همه روزگارتان را به ددمنشی و بيابان گردی گذرانده ايد، برخاسته ايد و با شمشير و لشکر کشی می خواهيد آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهيد که هزاران سالست شهريگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه نيرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به اين لشکريان اسلام جز ويرانی و تاراج و کشتار چه آموخته ايد که می خواهيد ديگران را هم به سوی اين خدای خودتان بکشيد؟

امروز تنها نا يکسانی که مردم ايران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا" بوده، از ارتش تازيان، که تازه پيرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند و مردم ايران به زور شمشير شما تازيان بايد همان خدا را ولی با نام تازی بپذيرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برايش نماز بگذارند. زيرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.

به تو سفارش می کنم به دل همان بيابانهای سوزان پر سوسمار خويش برگرد و مشتی تازی بيابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارايي آنان و ربودن همسران و دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از اين زشتکاری ها و تبهکاريها بکش.

آرياييان، مردمی با گذشت، مهربان و نيک انديشند. هر جا رفته اند تخم نيکی و دوستی و درستی پاشيده اند. از اين رو از کيفر دادن شما برای نابکاريهای تو و تازيان، چشم خواهند پوشيد.

شما با همان "الله اکبر" تان در همان بيابان بمانيد و به شهرها نزديک مشويد که باورتان بسيار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.

مهر

یزدگرد ساسانی

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:23 توسط عليرضا |


!!بوسه بر پیراهن مقدست می زنم ای پرسپولیس!!


درود بر مرد روزهای سخت پرسپولیس مردی که در طول فصل با
 
توجه به مشکلات حتی یکبار از شاگردانش نا امید نشد و هر بار آنان
 
 را فاتحان این جام میدانست،حال شیرانی که او از آنها یاد می کرد
 
 فاتح جام شدند،جامی که برازنده ی شیرانی همچون آنهاست.
 
 
سلام بر آسیا،آسیا منتظر زلزله ویرانگر شیران ما باش که هر حریفی
 
را به زانو در می آورد.
 
این تیم همان پرسپولیس زلزله است تیمی که تا دقایق پایانی
 
 مستحق قهرمانی بود و با ضریه ی سر زیبای حیدری مافاتح
 
این جام شدیم. هماناکه این عنوان لایق شما بود و مبارکتان باد.
 
تبریک به تمام هواداران پرسپولیس
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:51 توسط عليرضا |


خوب دیگه نوبتی هم باشه نوبت خودمه

 

تولدم مبارک

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:42 توسط عليرضا |


تینا جان تولدت مبارک

 

تولد تولد تولدت مبارک

 

تینا تولدت مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط عليرضا |


یکتا خانوم از بچه های چت پچ پچ تولدت مبارک

 

یکتا خانوم تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:3 توسط عليرضا |


روز پرستار بر همه زحمت کشان این قشر

 

 مبارک

 

سارا جان روزت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:56 توسط عليرضا |


شبی از شبهای خدا



امشب از ان شبهای زشت خداست.



امشب از ان شبهاست که شمع دلم اب ميشود به اتش غصه

و ميچکد از گونه های سرخ از تب غصه ام قطره قطره.



اما کجاست ان مرهم دل که ريزد اشک پا به پايم

که شايد ارام گيرد اين دل شعله ورم.



کجاست تا خاموش کند ان اتش غصه را قطره قطره

اشکهای ان شمع شعله گرفته از اتش عشق.



نيست اما او.. نيست...



پس سزاست بر من

که ببارم چون ابر

که اشک ريزم چون شمع.



امشب از ان شبهای زشت خداست.



امشب از ان شبهاست



که تلخی زندگی اتش زده به قصر شاديم

شادی نه دلخوشی خياليم.



که ذهنم روان و زبانم لال

اما دستم دوان.



که می بارد از اسمان ابری چشمانم اشکهايی همه شور.



که می چکد از دستهای يخ زده از سردی درونم کلمه هايی همه تلخ.



امشب از ان شبهاست که

به صليب می کشم روحم را روی هر برگ کاغذ

با ميخهای فولادی کلمه هايی همه داغ

داغ از تب روزگار.



امشب از ان شبهای زشت خداست.

با همه ي بي سر و ساماني ام

باز به دنبال پريشاني ام


طاقت فرسودگي ام هيچ نيست

در پي ويران شدني آني ام


دلخوش گرماي كسي نيستم

آمده ام تا تو بسوزاني ام


آمده ام با عطش سالها

تا تو كمي عشق بنوشاني ام


ماهي برگشته ز دريا شدم

تا كه بگيري و بميراني ام

خوبترين حادثه مي دانمت

خوبترين حادثه مي داني ام ؟


حرف بزن ابر مرا باز كن

ديرزماني است كه باراني ام


حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ي يك صحبت طولاني ام


ها به كجا مي كشيم خوب من

ها نكشاني به پشيمانيم
 

اگر بشكند كوهي

اگر دريا شود رودي

به پايان ميرسد غم هاي من روزي

نه آ ن غم هاي دنيايي

نمي دانم !!

نميداني !؟

اگر رسوا شود دريا

اگر پنهان شوند ابرا

به پايان مي رسد روزي تمام مشكل دنيا

نه !

من از غم هاي دنيايي نمي گويم

نمي دانم !!

نمي داني !؟

نمي آيي تو با من تا بگويم چيست اين دنيا!

بگويم بي خدا معنا ندارد ماندن اينجا!

تو دست در دست من امروز

ولي در پشت سر مي گوييم هر روز

كه اين ديوانه مجنون

چه مي گويد؟

چه مي خواهد؟

تو كيستي آخر!!!؟

نمي دانم !!

نمي داني !!؟؟؟


ابر آبستن يك باران است

آسمان بغض غريبي به گلو دارد و امشب ديگر

از ستاره خبري نيست كه چشمك بزند.



گرچه باران پاك است

گرچه باران زيباست

اما دل من از باران مي گريد.



در گلويم بغضي ست

كه فرو دادن آن ممكن نيست

و مرا مي كشد اين بغض به درگاه جنون.



كاش به هق هق گريه‘ گره بغضم را

مي توانستم بگشايم و آرام شوم.



اما من به اين ابر سياه

هديه دادم همه اشكم را

كه ببارد چون سيل.



كاسه چشم من اينك خشك است

و دلم بي صدا مي گريد.



رعد فرياد من است

گرچه لب بسته و خاموشم من

اما

ابر و باران همه در كار دل تنگ منند

كه بگويند حديث من سرگردان را.

با غرور بی دلیلت منو آزار نده

به منه خسته و بی حوصله هشدار نده

بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه

به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده

به خدا من خودم رفتنیم

واسه دیگران تو شمعی

واسه من خاموش و غمگین

برای خودی تو دردی

واسه غریبه تسکین

واسه دیگران حقیقت

واسه من عین سرابی

برای همه ستاره

واسه من مثل شهابی

وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن

بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن

به خدا من خودم رفتنیم
 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

آيينه ها و شب‌پره‌های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمان بلند و كمان گشاده پل

پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرين را

در پرده‌ای كه می‌زنی مكرر كن



در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست دارم.

در آن دوردست بعيد،

كه رسالت اندام‌ها پايان می‌پذيرد

و شعله و شور تپش‌ها و خواهش‌ها

به تمامی فرو می‌نشيند

و هر معنا قالب لفظ را وا می‌گذارد

چنان چون روحی

كه جسد را در پايان سفر،

تا به هجوم كركس‌های پايانش وانهد...



در فراسوی عشق

تو را دوست می‌دارم،

در فراسوی پرده و رنگ.



در فراسوی پيكرهای‌مان

با من وعده‌ی ديداری بده.
 

رسوایی ام را چون که دید خندید و رفت


چون از عاشقی گفتم به او خندید و رفت


از پرده چون برون افتاد راز قلب من


بر تمام رازهای قلب من خندید و رفت


من نبودم درد بود کز این دلم سر می کشید


چون که فهمید عاشقم بر چشم او خندید و رفت


من ز مهر و عشق قصه می گفتم به او


چون شنید قلبم پر ز مهر و عاشقی است خندید و رفت


من به او گفتم گر زندانی شوم زندانبانم می شوی


چون شنید زندانبان عشق می خواهم ز او خندید و رفت


به او گفتم من ز عشق تو رفاقت می خواهم همین


اما به رفاقت قلب عاشقم خندید و رفت


بی وفا نگاهی بر چشم گریانم نکرد


گفتمش جان من بستاند این هجر گران


بر زخم و هجران دلم خندید و رفت


به او گفتم ز لعل لبهایت شدم مدهوش


به مستی چشم سیاهم خندید و رفت


گفتم جانم بگیر و جرعه ایی از جام لبهایت بده


چون شنید مست لبهایش شدم خندید و رفت


گفتمش باده عشق بیار در بوسه هایی از لبم تعجیل کن


بی وفا بوسه بگرفت از لبم اما خندید و رفت


گفتمش ای سیه چشم خراب صبر کن نیشتر بر قلب تب دار می زنی


چشم تو باغ نرگس شیراز دارد اندکی درنگ کرد اما عاقبت بر تمام آرزوهای دلم خندید و رفت

 

تو مثل باد خزونی که منو بردی تا بیشه

مثل اون تبر می مونی که منو زدی ز ریشه

ای غارتگر شبهایی که رفته

تویی که با تو و بی تو شدم خسته خسته!

ببین چقدر سیر شدم که از با تو بودنم گذشتم!

ببین با تو حاصل عمر من تباه شد که من از چشمات هم گذشتم!

منی که فکر میکردم بی تو دنیا به آخرش رسیده!

منی که فکر می کردم بی تو و چشمات نمی شه

ببین چقدر خسته شدم که می گذرم از اون روزها

ببین تحملم کجاست که می گذرم از لحظه ها!

الهی که خیر نبینی که با تو روزم شب شده

نفرین به تو ای ناسپاس با تو وجودم تب شده

میخوام لحظه رفتن تو که میری واسه همیشه تُف کنم تو صورتت

بگم به تو بی غیرتی مردونگی رو کم داری بخوابونم تو صورتت

ای بی وفا سر تا پات از بی وفایی پر شده

چشم من از اشکی که تو بش دادی دریا شده

آخ که ابرا گریه کردن واسه بی وفائیت!

دنیا ننگش شده واسه بی غیرتیت!

میدونم خیر نمی بینی تا ابد

می بینی نفرین من تو زندگی با تو چه کرد؟

شنیدم تنها شدی هیچ کسی همراه تو نیست

فلک از تو رو گرفته کسی وفادار تو نیست

چه عشقی می کنم وقتی می بینم دلت تنها و روحت در عذابه!

خدا هیچ وقت این عذاب رو از تو بر نداره!

چه یادت رفته از من دل بریدی

حالا از تنهایی بی من خیری چه دیدی؟

یادت رفته گریه کردم که نرو

قسم به عشقمون از پیشم نرو

ولی عهدت رو با من شکستی

چی میگم!؟ دروغه عهدی که با من نبستی

برو ولی یادت باشه هیچ وقت تو آروم نمیشی

می دونم هیچ وقت یار هیچ کَس نمی شی

می خوام لحظه رفتن تو که میری واسه همیشه تُف کنم تو صورتت

بگم به تو بی غیرتی مردونگی روکم داری بخوابونم تو صورتت!!!!!؟؟؟؟؟

اگه کورم اگه مستم

اگه لالم اگه گنگم

اگه گریم اگه خنده

اگه یک عاشق خسته

اگه میخی به صلیبم

اگه تو احساس اسیرم

اگه سبزم ریشه دارم

اگه بی تو میخوام ببارم

اگه چوبه دارم واسه عاشق

اگه برکه آبم با یه قایق

اگه گاهی گله دارم

از تو عشقم شکوه دارم

اگه چشمام هر روز می باره

واسه تو آروم نداره

اگه قلب من شکسته

اگه عشق دستهام رو بسته

اگه روحی در عذابم

اگه عکسی توی قابم

اگه لبهام بوسه داغ واسه عاشق

اگه یک دشتم، دشت پر از یاس و شقایق

اگه خورشید رو به غروبم

اگه با تو شکسته غرورم

اگه عشق تو کرده کورم

اگه زندگی از تو کرده دورم

اگه من بی تو غریبم

اگه با غصه رفیقم

اگه شادی با من قهره

دیگه با من و گریه چه فرقه

اگه ساده ام واسه تو، ساده عشق تو هستم

اگه نازم، ناز عشقم نگاه تو کرده مستم

هر چی هستم عاشقم باش

توی خنده توی گریه ناظرم باش

واسه عشقم مهربون باش ، واسه دستم سایه بون باش

هر چی هستم من همینم پس تو عاشق همین باش.
 


تشکر از همه دوستانی که با نظرات گزمشون هم منو تشویق کردن و هم تحریک که یک مطلب جدید بزارم

تقدیم به همه دوستان

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:44 توسط عليرضا |